مهرسا جونم عاشقتم

   آسمان چشم آبی خداست نگران همیشه ی من و تو

آسمان

برف بازی

دیروز 25 بهمن 95 من و مهرسا طبق معمول همیشه 7 صبح از خونه بیرون زدیم  تا به موقع به مدرسه و دانشگاه برسیم .

از ساعت 6 صبح برف شروع به باریدن کرده بود ولی اصلا فکرشو نمیکردیم که انقدر شدت بگیره مسیر خیلی طولانی نرفته بودیمکه دیدم زمینا خیلی سره و نمیتونیم به مسیرمون ادامه بدیم ومجبور شدیم ماشین را در یک پارکینگ عمومی پارک کنیم و ادامه مسیر را با تاکسی بریم.

مهرسا خوشحال از این موضوع که تا حالا این همه برف را ندیده به همین خاطر فقط دو تا مسیر را تاکسی گرفتیم و از آزادگان تا مهستان را پیاده رفتیم .

تا سر کوچه مدرسه هم رفتیم ولی بابایی زنگ زد و گفت:تماسی که با مدرسه داشته اجباری نیست برای رفتن به مدرسه چون ظهر برای برگشت خیلی سخت میشه.

مهرسا هم خوشحال از این خبر به همراه حانیه و لیلا راهی دانشگاه شدیم.وقتی به بچه ها رسیدیم من ومهرسا شبیه دو تا آدم برفی متحرک شده بودیم.

که متاسفانه کلاسامونم تشکیل نشدو ما هم از فرصت استفاده کردیم و کلی برف بازی کردیم و عکس گرفتیم و آش خوردیم.

 

 

 

 

 

 

 

مهرسای من نمیتونم این لحظات زیبای با تو بودن را چه جوری توصیف کنم لحظاتی که تو کنارمی و میخندی یه حسه قشنگی دارم که فقط موقعی که خودت مادر شدی با شنیدن صدای خنده های بچه هایت میتونی تجربش کنی.

 

خوشحالم به خاطر داشتن تو عزیز

 

 

دخترم خیلی خانوم شده

تکرا همه چیز در دنیا خسته کننده است اما تو مثل نفسی که تکرارت تضمین کننده ی زندگی است

 

 

دخترکم  روزا به سرعت دارن میگذرن من که اصلا باورم نمیشه تو انقدر بزرگ و خانوم شده باشی

از حال و احوال این روزامون بگم که دو تایی حسابی مشغول دفتر و کتابامون شدیم من که ترمای آخر دانشگاهم تو گل دخترمم که امسال کلاس دومی هر روز داری با یه عالمه تجربه جدید از درس و مشق روبرو میشی.

یه سری عکسای کلاس اولتو میزارم براتخانوم گل :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد 6 سالگیت مبارک

دختر که داشته باشی

انگار خودت را با دست خودت پرورش می دهی.....

انگار مادری را از کودکی تجربه میکنی.....

دختر است

از کودکی آفریده شده برای مادری

آن هنگام که عاشقانه موهای عروسکش را شانه میزند

و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش میکند

لالایی برایش میخواند و به رویش میخندد.....

دختر است

آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند

آن هنگام که خسته از مشغله های روزانه کنارت می نشیند

و دست هایت را با دست های کوچکش نوازش میکند....

وقتی حتی نه پدر و نه همسر دردت را نمی فهمند

به چشمهایت خیره میشود و میگوید:مامان چرا خوشحال نیستی؟

دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی

بغضت را فرو ببری و بخندی

راحت با غمت میشکند...

او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور وآرام باشد....

هنوز بر این باورم خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش میگذارد

ولی....

آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه میدهد.....

دختر نازم تولدت مبارک

دخترم کل کاینات راهنما و مرشد توست.

تو میتوانی ازهمه چیز بیاموزی.

اگر گوش به زنگ و باهوش باشی!

دختر کوچولوی من

سلام دختر جونی مامان 

ببخش مامانو که حسابی مشغوله درسام شدم وقت نکردم بیام سری به وبلاگت بزنم یه عالمه عکس و خاطره آماده کردم به محض تموم شدن امتحانام میام سراغ وبلاگت متنظر

خیلی دوست دارم دختر کوچولوی مامان

 

بوس

دخترم

دخترم تاج سرم 

من و تو

هر دو یک آغازیم

تو همان مادر فرداهایی

من همان دختر دیروزینم

نقشه ی کهنه ی دیروزی من

نقش فردای تو نیست

خوب میدانم من

با همین چشم

نباید به جهانت نگریست

کاش میدانستی

مادرت با همه

هم نسلانش

بذرهای بدوی میپاچید

تا تو با آن پسر همسایه

هر دو

یکسان و برابر باشید

تا اگر ساده سلامش کردی

کس نگوید که عجب

عاشق بود!

برسی تا به نهایت

تا بدان قله ی اوج

که تو را

لایق بود

آرزویم این است

که در آیینه فردایی تو

نه تو حوا باشی 

و نه شویت آدم

همه انسان باشیم

و من آن مادر دیروزی نه

که همان دختر امروز شوم

وبر این فاصله ها

با قدم های تو

پیروز شوم!

 

 

فرشته کوچک من

دخترم عزیزم فرشته کوچک من....

به تو که می نگرم همه زیبایی دنیا را هر آنچه وصف شدنی و هر آنچه توصیف ناپذیر است را یکجا می بینم...

در  تک تک لحظه های بودنم برایت سلامتی ،شادمانی ،موفقیت و سر بلندی آرزو می کنم.

دوستت می دارم بیش از آنکه در حجم اندیشه ها بگنجد از خدا می خواهم یاری ام کند تا به تو بهترین ها را بیاموزم و تو را هم آن سان که شایسته بهترینها هستی پرورش دهم....

پروردگارا مهربانا !زیباترین و برترین هدیه عمرم را تو به من دادی ،آنرا بر من ببخش وهمراهم باش تا رساندن فرشته من بر اوج قله های موفقیت......

 

 

 

 

 

 

 

طبیعت گرد کوچولو

امسال تابستون چند بار با تور رفتیم به طبیعت اولین باری که رفتیم همه گفتن مهرسا نمیتونه یه مسیره 4 -5 ساعته پیاده روی بکنه ولی خبر نداشتن دخترم کوهنوردی واسه خودش تو کل مسیر کنار لیدر جلوتر از همه بود من خودم یه وقتایی کم می آوردم ولی مهرسا نه   راضی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی یعنی شنیدن صدای خنده هات دخترم

 

 

دختر نازم  هرروز داری بزرگتر و خانوم تر میشی اصلا باورم نمیشه دختر کوچولوی من انقدر خانوم شده باشه مثل دخترای بزرگ حرف میزنی یه وقتای باهام دردودل میکنی یه وقتایی نصیحتم میکنی خلاصه هر روز که میگذره بیشتر خدا رو شاکرم به خاطره تو عزیز 

هر روز صبح که چشمای نازتو باز میکنی بهم میگی دوست دارم 

عزیزکم توام همیشه یادت باشه منم دوست دارم اندازه زمین و آسمان و دریا 

 

÷

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد